خرید بک لینک
دیشب یهویی کلی هوس کله جوش (کاله جوش؟) افتاد تو سرمون، حتی یه ذره گردو ام نداشتیم. بعد بیریخت گفت صبر کن الان برات کله جوش رستورانی درست می کنم. گفتم یعنی چه جوری؟ گفت بدون گردو دیگه.

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 3:51

دیر رسیده بودم سر کلاس، و برای بچه ها بستنی خریده بودم. بعد آشوری با خنده گفت: آخه ما که از نیومدنتون ناراحت نشدیم. یاد خودمون افتادم... اونقدرها هم دور نیست ولی احساس پیری کردم. گفتم: انقد من بدم یعنی؟ گفت نه. فقط حرف زدن با بچه ها میچسبع. منم کلاسو نیم ساعت دیرتر شروع کردم که با حساب یه ربع دیر اومدنم نصف ساعت رو با هم حرف زدن. بعد گفتم خب دیگه حالا گوش بدین که بداخلاقه برگشته. بچه ها میخندن. با ادای دوشخصیتی بودن اذیتشون میکنم و همین دوشخصیتی بودن هم به خود واقعیم نزدیکه و هم گاهی باعث میشه به حرفم گوش بدن. عاشقشونم. ساکت هاشونو یه جور و شیطون هاشونو یه جور دیگه دوست دارم...پ.ن: مگه میشه یادم بره اون پیچوندن کلاسا و توی پارک نشستنا... اون دفتری که روز امتحان توی گِل انداختی هنوز تو وسایلم خونه ی مامان ایناست...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 12:54

یه جوری ذوق می کنی از عکس لباسی که برات فرستاده م و نظرت رو پرسیده م که با خودم میگم چرا قبلا خودمو از این لذت محروم کرده بودم؟ خیلی جذابتر میشی وقتی استقبال میکنی از این چیزای ساده ی روزمره... میخوام امروز بپوشمش و منتظر اومدنت بمونم...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 12:54

هرقدرم که اینجا بوی خونه رو بده و منو یاد بچگیام بندازه، اما بازم اینجا دستم به نوشتن نمیره... دوباره مثل کولیا باید وبلاگ و بندازم روی کولم و برم جایی که وقت نوشتن رنج های گذشته مثل خوره به جونم نیفتن...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 12:54

صفحه بندی